خرید بک لینک

درباره سایت

من با مرگ زندگی کرده ام

امکانات وب

دردی که درمانش تو باشی دوست دارم
بغضی که بارانش تو باشی دوست دارم
دیوانه ام من گرچه پایان منی تو
هر چه که پایانش تو باشی دوست دارم

♪♪♪

تو نفسی همه کسی بمان برایم
زیبا شده با عشق تو حال و هوایم
ای ماه من همراه من دورت بگردم
در چشم تو دیوانگی را دوره کردم
دورت بگردم دورت بگردم

♪♪♪

دیوانه ام من تا که فهمیدی دلت رفت
از عشق آن لحظه که ترسیدی دلت رفت
هی ادعا کردی چه ها گفتی بماند
با چشم خود ای عشق من دیدی دلت رفت

♪♪♪

برچسب: نویسنده: نگین فراهانی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 13:14

و من هنوز، هر شب در سکوت خلوت خودم، به تمام لحظه‌هایی که داشتیم و نداشتیم فکر می‌کنم... به حرف‌هایی که گفته شد و آن‌هایی که در گلو ماند، به راه‌هایی که رفتیم و آن‌هایی که نشد قدم بزنیم. اما با همه‌ی این دلتنگی‌ها، یاد گرفته‌ام بعضی نبودن‌ها را باید دوست داشت، باید به نبودنت عادت کنم، همان‌طور که به حضورت عاشقانه خو گرفته بودم. اگر روزی دوباره چشمانت را دیدم، شاید فقط لبخندی بزنم، نه از سر فراموشی...

برچسب: نویسنده: نگین فراهانی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 13:14

ساده است

فقط یک تیغ می خواهد و یک رگ

فقط کافی است

دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک

نمی دانی چه لذتی دارد

هم آغوشی تیغ با رگ

چند لحظه ی بعد

درد

سوزش

خون

ودر اخر مرگ

بعد

کسی فریاد می زند :

او مرده است

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرده

تو را به بهشت راه نمی دهند

به جرم خودکشی

به جرم مرگ

و اصلا مهم نیست...

برچسب: نویسنده: نگین فراهانی تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 11:47

ساده است

فقط یک تیغ می خواهد و یک رگ

فقط کافی است

دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک

نمی دانی چه لذتی دارد

هم آغوشی تیغ با رگ

چند لحظه ی بعد

درد

سوزش

خون

ودر اخر مرگ

بعد

کسی فریاد می زند :

او مرده است

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرده

تو را به بهشت راه نمی دهند

به جرم خودکشی

به جرم مرگ

و اصلا مهم نیست...

برچسب: نویسنده: نگین فراهانی تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 11:47

چقدر باید بگزرد تا خانه ات را از یاد ببری ؟ از خاطراتش دل بکنی ؟ میدانستی گاهی جدا شدن از یک خانه می تواند شبیه جان کندن باشد ؟ شبیه جان دادن در سکوت … شبیه حس کودکی که میان ازدحام و شلوغی دستان مادرش از دستانش رها شده … ؟ چقدر باید بگذرد تا رنگ ها را از یاد ببری ؟ تمام دلشوره هایی که در آن خانه کشیدی را ؟ شده تا بحال غرق افکار آشفته ات باشی و در آخر خودت را مقابل خانه ای ببینی که آنجا سالهاست دیگر خانه ی تو نیست … ؟ کهکسی دیگر آنجا منتظرت نیست ؟ خانه ها جان دارند مگر ؟ دیوار ها حافظه دارند مگر … ؟ این دیوانگی ها تا بحال به جانتان افتاده ؟ یا تنها این منم که حتی دلتنگی کردن هایم هم شبیه آدمیزاد نیست ؟ من خودم را در خانه ام جا گذاشته ام .. میان تک به تک خاطرات تلخ و شیرینش .. میان تمام اشک ها و خنده هایش .. میان تمام انتظار هایم ، میان تمام لحظه هایی که نگاهم میکردی و صدایت … آخ از صدایی که هر روز هزاران بار در آن خانه می پیچید …صدایم که میزدی ، من جان نمیگفتم ، جان میشدم برایت… ، در خانه ای که دیگر خانه ی من نیست … خانه ی ما … نیست ! خانه ای که دیگر کسی آنجا انتظارم را نمیکشد … این دلواپسی ها تا کی قلبم را مچاله خواهند کرد ؟ زمستان ها سرد تر از زمستان های قبل شده اند ؟ یا همه ی اینها برای نداشتن دستان توست ؟ تویی که آغوشت خانه ام بود و هر کجا بوی عطرت می پیچید کاشانه ام ؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین فراهانی تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 11:47

صفحه بندی